خی پوستِ مازندران، پایان یک دُوره!

[بمناسبت جانباختن 5 کمونیست، در 4 فروردین 61]

 

شباهنگ راد

دُوره ای از تاریخِ جنبش کمونیستی ایران در اثر تعرضِ بی امانِ سردمداران رژیم جمهوری اسلامی، رقم دیگری خُورد؛ دُوره ای که جامعۀ ایران از التهاب سیاسی بسیار بالائی برخوردار بودُ، سران حکومت، کمر به نابودی جنبش های اعتراضیِ کارگری - توده ای و روشنفکری بستند. دستآوردهای مبارزاتی توده ها، یکی پس از دیگری لگدمال شدُ، بموازات آنها و گام به گام، سازمان ها و احزاب، سیاست عقب و در "میان توده ها" را انتخاب نمودند. دُوره، دُورۀ تعرض به آزادیخواهان بودُ، میادین طبقاتی هم، شاهد درگیری، دستگیری، شکنجه، کُشت و کُشتار کمونیست ها، مبارزین و مخالفین از جانبِ تازه به قدرت رسیده گان بود. آزادی های نیم بند و اختناق ترکِ بر داشته، بار دیگر و این بار، در ابعادی گسترده، جای خود را به سرکوب بی رویه، ترس و وحشتِ هر چه بیشتر داد. شفیت نمودن فضای سیاسی جامعه را می شد در خیابان ها، در ادارات، در محلات و خلاصه در تمامی حوزه های تولیدی - اجتماعی و خانواده گی به عینه مشاهده نمود. بنابراین و در بستر چنین فضا و دُورانی، دو انتخاب، در برابر مدافعین کارگران و زحمت کشان قرار گرفته بود؛ راه عقب و کرنش در برابر وضع موجود، و یا انتخابِ سیاست به جلو و تعرضی؛ سیاستی که بمثابۀ خمیر مایۀ هر جریان و سازمان کمونیستی تلقی گشته و عملاً، خط فاصل خود را با حرافان، گُنده گویان و مدعیان دورغین آرمان رهائی از زیر سلطۀ امپریالیستی مجزا می سازد.

 

در هر صورت دُوران - و در حقیقت دهۀ شصت -، دُوران تصفیه حساب های سیاسی نماینده گان طبقۀ کارگر و دیگر اقشار زحمت کش و ستم دیده، با حاکمان ایران بود؛ تصفیه حساب ها و یا دُورانی که جامعۀ ایران من حیث المجموع - و به غیر از کُردستان -، کمتر نظاره گر پیگیری سیاست های سالم و پیشرونده، و همچنین انجام تحرکات عملی و سازمانیافتۀ نیروهای درونِ جنبش کمونیستی علیۀ ارگان های مسلحِ رژیم وابستۀ ایران بوده است. به عبارتی دقیق تر می توان گفت که عقب گرد و تسلیم طلبی، به یکی از خاصیت های سازمان های کمونیستی مدافعی تغییر بنیادی نظام تبدیل گردیده بود؛ سیاستِ نا صحیح و غیر بسیج کننده ای که ثمرۀ آن در مقابلِ همۀ آزادیخواهان قرار دارد و به ساده گی می توان نشان داد، زمانی می توان، خلقی را از اسارت و بنده گی، و از زیر یوغ سلطۀ امپریالیستی رها ساخت که جنگِ انقلابی ای را علیۀ ارگان های مسلحِ نظام سازمان داد. در حقیقت جان باخته گان خی پوست، در چنین دُورانی، - یعنی در دُورانِ سرکوب و خفقاق و همچنین در دُورانِ بگیر و به بندهای فله ای و کُشت و کُشتار - پا پیش گذاشتند، تا از منفعتِ خلق شان دفاع کنند.

 

به یقین و بدون کمترین تردیدی، آرمانِ جان باخته گان خی پوست، یعنی راه و آرمان محمّد حرمتی پور، اسد رفیعیان، جواد رجبی، عباس عابدی و حسن عطاریان، و آنهم در گره های تاریخی و حساسِ مبارزاتی، از جانب به اصطلاح پیروان آنان به انحراف کشانده شده استُ، گام به گام، جریان زندۀ چریکهای فدائی خلق ایران (ارتش رهائیبخش خلقهای ایران) را، به سازمان بی عمل و مُرده تبدیل نمود؛ امّاُ، علیرغم چنین سرنوشت ناگوار و تآسف باری، تحرکات حدوداً چهارده ماهۀ چریکهای فدائی خلق (آرخا) در جنگل های شمال ایران، حاوی دستآوردهای کمونیستی، و باضافه، در بر دارندۀ ضعف ها و کاستی های مبارزاتی بوده است.

متأسفانه جنگل - در آغازین و در اوائل دهۀ شصت - از پراتیک کمونیستی خود باز ماندُ نتوانست، "سیاست تعرض کنیم تا باقی بمانیم" را پی گیرد؛ نتوانست بر دامنۀ امید و شور مبارزاتی بی افزایدُ، حقیقتاً، اگر نگوئیم همۀ دلیلِ آن، به تعرض و به خاک و خون کشاندن پنج چریک فدائی خلق توسط صدها ارگان مسلح نظام بر می گردد؛ امّاُ، به جرأت می توان گفت، که یکی از دلائلِ مهم و اساسی آن، در ناتوانی و در ناباوری به اصطلاح ادامه دهنده گان آن مربوط می شود؛ چرا که چنین گفته و یا گفتمانی بی معنی و یا بی اساس نیست که پیش رفت و یا پس رفت هر تحرک انقلابی و کمونیستی، خارج از حوادث احتمالیِ رو در رو، لحظات و یا ریسک، به افکارِ باز مانده گان آنان وابسته است؛ بازمانده گانی که می بایست به دُور از منفعت های حقیر سیاسی - شخصی، و به دُور از جاه طلبی ها و ادعاهای واهی، دنبالۀ راهی را پی گیرند که بنیانگذاران آن، بنیاد نهادند. در هر صورت بعضاً کادرها، رهبران بی کفایت، نالایق و بی خاصیتِ چریکهای فدائی خلق (آرخا) - و آنهم بعد از ضربۀ اسفند 60 و فروردین 61 -، گام به گام، راه جان باخته گان خی پوست را کوتاه تر و سر آخر و در ارتباطی ناسالم با دیگر "رهبران" غیر سازمانی، پروندۀ فعالیت های کمونیستی در جنگل های شمال را بستند تا بزعم خویش، از فضای بوجود آمده، جانِ "تازه ای" گیرند!! رفتار و اعمالِ غیر سیاسی و غیر اصولی که در درون جنبش کمونیستی تک نمونه نبوده است و ده ها مورد را می توان در این عرصه ردیف نمود و نشان داد که بخشی از پس گردِ جنبش کمونیستی، به دغل بازی و یا به اتخاذِ سیاست های بغایت انحرافی و تخریبی به اصطلاح نماینده گان سیاسی کارگران و زحمت کشان مربوط می شود؛ مضافاً اینکه ناگفته نماند، آرمان خی پوست را هم نمی توان و نمی بایست، بعنوان یگانه حرکت انقلابی و یا کمونیستیِ امیدبخش به دنیای بیرونی معرفی نمود؛ امّا و در عوض می توان از آن، بعنوان حرکتی اصیل، ثمربخش و پر شور یاد کردُ، خارج از هر گونه تعصباتِ سیاسی - تئوریک، به تجلیل، به بررسی و یا به بازنگری آن پرداخت.

 

مطئمناً هر ساله - و بمانند صدها جنگ نابرابرِ عناصر و نیروهای کمونیستی با رژیم سراپا مسلح -، اندریاب خی پوستِ مازندران در جنگل های شمال ایران که منجر به جان باختن پنج فدائی کمونیست - محمد حرمتی پور، اسد رفیعیان، جواد رجبی، حسن عطاریان و عباس عابدی - گردیده است، یاد، گفته و یا نوشته می شود. در این روز یعنی در چهّارم فروردین سال هزار و سیصد و شصت و یک بود، که جنگل خی پوستِ مازندران، توسط گله ها و جرثومه های فساد و تباهیِ نظام امپریالیستی بخون نشست و بار دیگر، بخشی از افکار جوینده گان راه رهائی و کمونیستی، از مسیر تأثیرگذار خود باز ماند. آرمانِ خی پوست، ضربه و شکست خُورد و از حرکت انقلابی خود باز ماند؛ ضربه و شکستی که اجتناب پذیر، قابل پیشگیری و مستلزمِ رعایتِ قوانینِ اولیۀ جنگ چریکی - یعنی تحرک دائمی، هوشیاری دائمی و بی اطمینانی دائمی و مطلق - علیۀ دشمن سراپا مسلح و هار بود؛ خطاها و یا ضعف هایی که دخالت با واسطه و مستقیمی، در پس رفت و پیش رفتِ جنگ های بسیج کننده دارد.

به طور حتم، تجارب و نمونه ها در این زمینه فراوان اند و جنبشِ کمونیستی جهان و بویژه ایران و آنهم در دُوره هایی از تاریخِ مبارزاتی خویش علیۀ نظام های امپریالیستی شاهد بوده است که چگونه انتخاب تاکتیک ها و تکنیک های ناصحیح، و یا تکرارِ خطاهای - ولو ناچیز - می تواند، حیات و شیرازۀ جنگ های انقلابی و یا سازمان کمونیستی را از هم به پاشاند و مانعی پیشرفت و رشد انقلاب ضد امپریالیستی گردد. در حقیقت ضربۀ خی پوستِ مازندران را، می توان از این دست موارد بر شمرد و به اثبات رساند که تعرض به خی پوست و به تبعی آن، وامانده گی پیگیران راه آن رفقا، چگونه توانست دُوره ای از حیات سیاسی یک جریان بالنده را نابود سازدُ، بر یأس و بر ناامیدی نیروها و عناصر درونِ جنبش کمونیستی بی افزاید. آری ضربه به خی پوست، - آغاز و در حقیقت - پایانِ دُوره ای بود که به اصطلاح ادامه دهنده گان آن، پا پیش گذاشتند تا پرچمِ "سازمانِ کمونیستی" را علم نمایند و "تعریفی نو" و یا "تازه ای"، از تفکرِ رفقای جانباخته ای همچون محمد حرمتی پور و دیگر یاران اش به جامعه ارائه دهند.

 

به هر روی پروندۀ سیاسی خی پوست، بمانند ده ها حرکت مبارزاتی ثمربخش، بسته شد و در ذهن های بعضاً عناصر و یاران هم نظر آنان بیادگار مانده استُ، به همین دلیل، بی مناسبت نیست تا جدا از تجلیل، از جان باخته گان خی پوست و همچنین بمنظور شناساندن آرمان و اهداف مبارزاتی آن رفقا به نسل امروزی، به بازگوئی آن ایده و عملی به پردازیم که جامعۀ ایران - این روزها - در حسرت آن مانده است؛ جامعه ای که تشنۀ مشاهدۀ این دست اتفاقات کمونیستی و کارساز، از جانب مدعیان منافعی طبقاتیِ کارگران و زحمت کشان علیۀ رژیم هار و مسلح می باشد؛ همچنین بی مناسبت نیست تا هر یک، به سهم خودُ بار دیگر، بر منش و بر افکاری تاکید ورزیم که امیدبخش، تأثیرگذار و حامل سیاست بسیج کننده می باشدُ، متعاقباً به اثبات رسانیم، زمانی می توان، سُخن از نقش پیشاهنگی و پیشقراولی مبارزات اعتراضی - توده ای را به میان آورد، که جانیان بشریت را به مصافِ عملی طلبید؛ مصاف عملی ای که ضامن پیشروی ها و افزایش پتانسیل و روحیهی مبارزاتی ست.

 

پُر واضح است که انقلاب ایران و تغییر اسفبارِ فاز جنبش کمونیستی، نیازمندِ، وفاداران عملی راهِ همۀ جان باخته گان در صحنۀ نبردِ نابرابر با حاکمان مسلح است؛ نیازمند "ایستاده ماندن" و "ایستاده مُردن" است؛ به دیگر سُخن، نمی توان ادعای به سر انجام رساندن انقلاب را داشت و کمترین تلاش، و گام های عملی در جهت آن بر نداشت؛ نمی توان ادعای هدایتِ سازمان و یا حزب کمونیستی را نمود و کمترین همسانی بنیادی ای، با افکار و با برنامه های آن نداشت؛ نمی توان از بی اهمیتی تفکر و ایده های گمراه کننده و از روابط ناسالم و غیر کمونیستی سُخن بمیان آورد و کمترین تلاشی در جهت رفع آنها بر نداشت؛ منش، متد، افکار و یا ایده ای که نه تنها با آرمان پنج رزمندۀ خی پوست در مغایرات قرار داشته و - دارد -، بلکه کمترین همسوئی ای با اهداف و با منش کمونیستی نداردُ، بدون کمترین شک و شبهه ای، ادامۀ آنها، جز به هرز بُردن بیشِ از این انرژی های باقی مانده نیست. متأسفانه جنبش ایران بیش از اندازه در اثر بی مبادلاتی های به اصطلاح سازمان ها و احزاب کمونیستی صدمه خُورده استُ؛ بیش از اندازه، نیرو دفع نموده و بیش از اندازه، سر در گم و به بیراهه رفته است. دهه هاست که تکاندن گرد و خاک ها از بدن های نحیف میراث خواران و مدعیان انقلابِ توده ای، به کار عظیمی تبدیل گشته استُ، بی گمان این امر مستلزم جایگزینی اعمال با گفته ها، و همچنین مستلزم جسارت و شهامت کمونیستی ست؛ نیاز به آن است تا در خلافِ مسیر کنونی - یعنی تسلیم طلبی و انتظار - حرکت نمود و بدون حساب گری های سیاسی - تشکیلاتی، بار ناکرده ها و سستی ها را بر عهده گرفتُ، با دلیری کمونیستی، با مخاطبین، با عناصرِ مبارز و با مردم خود، سخن گفت. بطور طبیعی شرط اولیه و اساسی چنین موضوعی، در بیان حقایق، در چیدمان صحیحِ وظایف و مهمتر از همۀ اینها، منوط به سازمان دادن نیروهای خودی در میادین انتخابی ست. خلاصه همۀ مدعیان انقلاب کمونیستی - و آنهم به هر درجه و به هر میزانی -، در چنبرۀ ندانم کاری و در حلقۀ خودستانی و اشاعۀ تصاویر غیر واقعی، به محیط خودی اند؛ کار، سیاست و دُوره ای که در تخالف با کار، سیاست و دُورۀ، جان باخته گان خی پوست و دیگر کمونیست های عملگرا قرار داشته و دارد.

بنابراین لازم و بجاست تا در سالگردِ جان باخته گان رفقا محمد حرمتی پور، اسد رفیعیان، جواد رجبی، حسن عطاریان و عباس عابدی، بر این موضعی اساسی و مهم تاکید گردد که انقلاب ایران، خواهان نسل هایی از تبار نسل دهۀ شصت، و از نسل "ایستاده ماندن" و "ایستاده مُردن" است. همچنینُ، جا دارد تا یکبار دیگر تاکید گردد، که دُور زدنِ چنین دُوران باز دارنده ای، نیازمندِ صداقت انقلابی و متعاقباً اعلان بی پروا و قبولِ شکست ها و ناتوانی های سیاسی به دنیای خودی ست؛ کار و متدی که کمونیست های صدیق، پرچمدار آن بودند؛ شرطِ پایه ای و اولیه ای که ضامنِ هر گونه پیشروی ها و پیشرفت هاست.

 

21 مارس 2016

2 فروردین 1395

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت