اثرات دو اخلاق و دو فرهنگ!

 

شباهنگ راد

استیصال و بد اخلاقی سیاسی آدمی به اوج خود رسیده است و متأسفانه فرهنگ و ترم‏های انقلاب این‏روزها زیر و رو شده است. اصالت مبارزاتی و پای‏بندی به اصول اولیه‏ی انسانی - کمونیستی به‏مانند کالاهای بنجل و زوار در رفته، از مغزهای به‏اصطلاح مدافعین انقلاب جاروب شده است و بی پرنسیبی و فقر استدلال و تهمت‏زدن‏ها جایگزین آن‏ها گردیده است. به‏اصطلاح بزعم خود و با توسل جستن به این روش‏ها و متدها می‏خواهند دنیای سراسر فساد را دگرگون سازنند؛ دارند می‏گویند که مدافع‏ی فرهنگ اصیل و اخلاق انقلابی‏اند و قصد برقراری جامعه‏ی انسانیت و حقوق شهروندان را دارند. امّا مشاهده‏ به کارکردها و رد پاهای بر جای مانده،‏ در خلاف این گفته‏هاست. دارند مفاهیم انقلاب را در حوزه‏ی منفعت فردی خود تعریف می‏نمایند و اصلاً ابداً کاری به حقایق و آرمان‏های کمونیستی ندارند. کاری به تأثیرگذاری و توضیح فرهنگ سالم ندارند. از منظر آنان، آن فرهنگی قابل اعتبار است و از اصالت و اصولیت برخوردار می‏باشد که به حریم شخصی آنان تجاوز ننماید و صرفاً و صرفاً منافع‏ی آنانرا به رسمیت به شناسد. حقیقتاً که فرهنگ سالم توده‏ها جای خود را به بی فرهنگی سازمانی، و فرهنگ و ادیبات کمونیستی جای خود را به فرهنگ حقیر و ادیبات تخریبی داده است.

 

به جرأت می‏توان گفت به‏همان میزانی که رژیم جمهوری اسلامی دارد در درون جامعه مرتکب جنایات و سرکوب‏ در حق مخالفین خود می‏گردد به همان میزان هم اپوزیسیون، آلوده به بی پرنسیبی‏ها و سرکوبِ اندیشه‏ی مخالفین خودی می‏باشد؛ به همان میزانی که رژیم جمهوری اسلامی به پاس سلاح و قدرت دارد سر مخالفین خود را زیر آب می‏کند به همان میزان هم سازمان‏ها، احزاب و به اصطلاح عناصر مدافع‏ی انقلاب هم دارند به ترو شخصیت و اتهام ‏زنی مخالفین خود گردن می‏نهند. این نمودها را به‏عینه می‏توان دید و متأسفانه این دو سیاست کُشنده و تخریبی تمامی ندارد. عقب‏گرد در منش و رفتار را می‏توان با سرعت بی سابقه‏ای مشاهده نمود. نزول و سقوط، کاملاً و در تمامی عرصه‏ها آشکار است. مختص این سازمان و آن سازمان، این حزب و آن حزب و یا این و آن مدافع‏ی به‏اصطلاح‏ انقلاب نیست. عمومیت دارد و به قاعده تبدیل گشته است و به‏مانند مرضی مزمن در مغزها لانه کرده است و متأسفانه بیرون رفتنی نیست. به واقع که درمان آن در چنین شرایط و فضایی ناممکن می‏باشد و دارند همه‏ی این‏ها را به پای فرهنگ انقلاب واریز می‏نمایند؛ دارند همه‏ی این‏ها را جزء قواعدِ صحیح مبارزه‏ی ایدئولوژیک درونی می‏نویسند، قواعدی که نتایج مخرب آن تا کنون و به روشنی تمام در مقابل همگان قرار گرفته است و راه در رویی نه‏گذاشته است.

نمونه‏های زیادی از این دست را می‏توان طرح نمود تا به افت "جنبش کمونیستی" و بی پرنسیبی درون آن پی بُرد. در پوشه و کارنامه‏ی هر فردی این نوع فرهنگ‏ها به ثبت رسیده است و به‏هیچوجه با آن‏ها غریبه نیست و بارها و بارها از جانب این و آن و آن‏هم بنادرست و بناحق مورد اتهامات و افتراءهای واهی‏ای هم‏چون "مزدور جمهوری اسلامی"، "مأمور وزارت اطلاعات و امنیت رژیم"، "دشمن شادکن" و غیره قرار گرفته است؛ چرا که - بنابه هر دلیلی - صفوف سازمان و حزب متبوع خود را ترک نموده است و آنانرا به‏عنوان منحرفین مورد خطاب قرار داده است؛ چرا که – و باز هم بنابه هر دلیلی – قصد ادامه‏ی سیاست‏های نادرست سازمانی و حزبی و مهمتر از همه‏ی این‏ها خواهان تداوم بی پرنسیبی‏ها و سیاست دیکته شده‏ی "رهبری" نیست و آن‏ها را در خلاف فرهنگ و ادیبات کمونیستی قلمداد می‏نماید.

 

طبعاً جایگاه اخلاق و فرهنگ انقلابی روشن است و به‏موازات آن‏هم، تأثیرات منفی اخلاق غیر کمونیستی را در  درون "جنبش کمونیستی" می‏توان بوضوح دید؛ اخلاق و فرهنگ تخریبی‏ای که متأسفانه همگانی شده است و روز به روز دارد ابعاد تأسف‏بارتری به خود می‏گیرد. این روزها یافتن سازمان، حزب و عنصر سالم و با پرنسیب هم‏چون کیمیاست. هم‏چنین در حوزه‏ی سازمانی جواز ورود و عبور از "مدارج" متفاوت تشکیلاتی نیازمند نهادینه نمودن "پرنسیب‏های تعریف شده‏ی "رهبری" و ارگان‏های هدایت کننده‏ی تشکیلاتی‏ مربوط می‏باشد. در حقیقت کار از بنیه خراب است. نمی‏توان در درون تشکیلاتی ماند و به منتقد سیاست‏های رهبری تبدیل گشت و در بستری سالم و سازنده به جدال سیاسی – تئوریک پرداخت. نمی‏توان با عنصر و یا با نظری مخالف بود و در بستر و فضایی سالم و متمدنانه به دیالوگ پرداخت. در ابعاد باور نکردنی‏ای خوانده‏ایم و شاهد بوده‏ایم که با شروع اولین اختلافات، سر و کله‏ی عناصر مدافعین "مقامات" تشکیلاتی و "سینه زنان زیر علم" پیدا خواهد شد و با بی پرنسیبی تمام به "جنگ" مخالفین درونی خود می‏پردازنند؛ چرا که مبارزه‏ی درونی بزعم آنان چیزی جز تعریف و تمجید از "رهبری" نیست؛ چرا که بزعم آنان مخالفت با سیاست‏های غالب به‏معنای عبور از خط قرمز تلقی می‏گردد؛ چرا که بنابه باور آنان تحمل نظر مخالف و دیالوگ سالم، از زمر "گناهان کبیره" به حساب خواهد آمد.

 

به واقع نیازی به ارائه‏ی‏ فاکت در این خصوص نیست تا به عمق بی پرنسیبی‏های موجود پی بُرد. مراجعه‏ی چند لحظه‏ای به مبارزه‏ی ایدئولوژیک تبث شده در میان سازمان‏ها و احزاب و هم‏چنین با رجوع به کامنت‏ها می‏توان به ابعاد این بی بند و باری‏ها واقف گردید. همه‏ی این بی پرنسیبی‏ها دارد از زبان کسان و یا از نوشته‏ها و کامنت‏هایی بیرون بدر می‏آید که در حرف خود را منادی اصولیت و "پیشروان" انقلاب قلمداد می‏نمایند. "پیشروانی" که در عمل کمترین اعتقادی به قواعد اولیه‏ی مبارزه‏ی کمونیستی ندارند. توهین و ترور شخصیت و رواج لمپنیسم به شکل بی رویه‏ای دارد گسترش می‏یابد و روند اضمحلال و استحاله‏ی آن کاملاً محسوس است. منطق و تبادل نظر به‏منظور روشنگری و اتحاد، کاملاً جایگاه خود را از دست داده است و بی منطقی و اتهام زنی و فحاشی به جای آن‏ها نشسته است. فرهنگی که در هیچ‏یک از مفوله‏ها‏ی سیاسی قابل توضیح نیست و ابداً نمی‏توان از وجود آن‏ها به خود بالید.

بالاخره سئوال این است که چرا زمان هم نتوانسته است به اشل سیاسی افراد کمک نماید و آنانرا به سمت بالندگی و پخته‏گی هدایت نماید؟ براستی که دلائل بکارگیری چنین متدهایی را در کدامین منطق می‏توان توضیح داد و وظیفه‏ی عنصر سالم و آزاده در قبال چنین رفتارها و منش‏های تخریبی چگونه تعریف می‏گردد؟

 

در یک نگاه‏ کوتاه می‏توان دلائل متفاوتی را در این خصوص بر شمرد. تمرکز نمودن بر موارد حایشه‏ای مبارزه، خرده‏کاری‏ها، دوری کامل از مبارزات اعتراضی کارگری – توده‏ای، ارحجیت منفعت فردی – گروهی بر منافع‏ی جمعی و جنبش، خود محوربینی سازمانی – حزبی، به‏راه اندازی جار و جنجال به‏منظور هویت تراشی‏های کاذب، فرار از بیان حقایق و عدم انتقاد پذیری، بی مسئولیتی و عدم تعهد بنیادی به آرمان‏های کمونیستی و پای‏بندی به اخلاق انقلابی، تنگ نظری‏های جریانی و همه و همه از جمله مواردی هستند که باعث گردیده است تا فرهنگ بغایت نا صحیح و نا سالمی بر فضای اپوزیسیون حاکم گردد. ریشه و عللی که در تفکرات خودخواهانه و منفعت‏طلبانه‏ی سازمانی – حزبی نهفته است؛ چرا که پای‏بندی به اصول انقلاب کمونیستی با منفعت حقیرشان در تخالف قرار دارد؛ چرا که عمیقاً بر این باوراند که می‏بایست مخالفین خودی را در هر رنگ و لباسی از میدان خارج کرد و "قلم"های‏شانرا شکست.

 

روشن است‏که تعبیر و تفسیرشان از فرهنگ انقلابی، بیش‏تر به فرهنگ یاوه‏گویان شباهت پیدا کرده است. دارند "ابهت" و "حیثیت" سیاسی خود را در پرخاش‏گری با دیگران و با ترور شخصیت رقم می‏زنند و به تبع از آن کج فهمی بسیار شدیدی از ابزارها، وجود دارد و از آن‏ها در جهت روشنگری و زدودن انحرافات درون جنبش‏های اعتراضی بکار نمی‏گیرنند. متأسفانه تصفیه حساب‏های شخصی را با تصفیه حساب‏های سیاسی جا به‏جا نموده‏اند و به‏جای برخورد با نارسائی‏ها و مبارزه‏ی ایدئولوژیک سالم، سیاست لجن مال" کردن مخالفین درونی را در مقابل خود قرار داده‏اند. آمده‏اند برای تخریب و دارند با تخریب هر چه بیش‏تر مخالفین خود جان تازه‏ای می‏گیرنند. پیشاپیش ادیبات و فرهنگ‏شانرا روشن نموده‏اند و آن حقیقتی را، قابل اعتبار می‏دانند که فقط و فقط از زبان‏شان دارد به بیرون می‏آید. عظمت فرهنگ انقلابی را به وسعت فکری – منفعتی خود محدود نموده‏اند و حاضر به اندیشیدن به منافع‏ی وسیع‏تر و تعمق به جامعه‏ی فراتر از دنیای خودی نیستند. دنیای بسیار کوچکی را در ذهن‏های‏شان ساخته‏اند که ربطی به دنیای انسانی ندارد. فقدان بالندگی و ریزش نیرو دقیقاً در چنین باور و عمل‏کرد تخریبی‏ای نهفته می‏باشد و دارند با تداوم آن به لایه‏های باقی‏مانده‏ی اصولیت و اخلاق انقلابی تعرض می‏نمایند. دارند از فرهنگ سیاسی اصولی به فرهنگ لمپنی خیز بر می‏دارند و میدان سیاست را به میدان گردن‏کشی تبدیل می‏نمایند. روشن است‏که این فرهنگ و ادیبات، هیچ‏گونه قرابتی با فرهنگ و ادیبات کمونیستی ندارد و نمی‏توان با حمل آن‏ها دنیا را تغییر داد. این نه تنها فرهنگ انقلاب نیست بلکه "انقلاب" در فرهنگ انقلابی‏ست و طبعاً تداوم آن، مضرات را بیش از این خواهد نمود و صف‏ها را در عرصه‏ی گفتاری هم مخدودش و مخدوش‏تر خواهد نمود. نمودها و فرهنگ صحیح را باید در درون دید و مبلغ و مدافع‏ی آن فرهنگ و اخلاقی بود که انقلاب کارگری – توده‏ای بدان نیازمند است.        

 

 

 

31 مه 2009

10 خرداد 1388

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازگشت