سایت
سازمان 19 بهمنweb site 19bahman
سعید سلطانپور

نه!
آبان 1347
نه!
تردیدی نیست
که من این فرازی را
بر فرود تسمههای خونین دریافتم
که میدانستم
تحمل
در قلب سکوت
آزادیست
آنگاه
که فوارهفریادی
در میدان شهر
برنشاندیم.
اینک
آوازم
که بر دیوارهای بتون میپیچد
پیلهای که سرانجام
پروانه را
آزاد خواهد کرد.
اگر نه با دوست
دیداری
آنک
ستارهی پشت پنجرهی سلول
آتش سیگاری
که شب را کوتاه میکند
شب
که چون سیگار بزرگ برگی
دود میشود
شب
که در میانهی دندان چریکهاست.
آه! آه!
دیگرباره باید رود را ببینم
رود
که مرا با
تفنگ و قمقمه گذر داد
رود
که خون گلولهام را شست
دیگرباره باید رود را ببینم
از رود بگذرم
و در بانه و قصرشیرین
شلیک کنم.
گلولهی من چیست؟
گلولهی من چیست؟
ای برادر فولادی!
گلولهی من چیست
جز ستارهای
که نعرهی انتقام میکشد
و مهاجم وحشی را
از آسمان بانه
بر صخرههای سقز
منفجر میکند.
گلولهی من چیست؟
ستارههای بوکان میتابند
و مردان قبیله
زیر ستارههای سرخ
حماسههای کوهی میخوانند.
تفنگ من کجاست؟
تفنگ من کجاست؟
ای دوستاقبان تاریک
که پشت پنجرهی شقایقهای شرقی
و شراب و شقاوت میگذری
میدانم
که برادرانام از رود
گذشتهاند.
میدانم
که صدای باران
در میهن باستانیام
پیچیده است
و گلهای تاجخروس
در خرابههای قدیمی
دیدار میشوند.
آنک
برادرانام که میآیند
و از لهیب آتش میگذرند
اینک
دیوارهای بتون
که درمیغلتد
و تمام آسمان را
به سلول میریزد.
سپاهی خونآلود
از رود میگذرد
و ترانههای
عامیانه میخواند.
غزل زمانه
نغمه در نغمهی خون غلغله زد، تُندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ
زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده که در خون ميگشت
برق خشمي زد و بر گُردهی
شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش، گُلخون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد
بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينهی گُل،
داغ دل مادر شد
آنکه چون غنچه ورق در ورق خون ميبست
شعله زد در شفق خون،
شرف خاور شد
آن دلاور که قفس با گُل خون ميآراست
لب آتشزنه آمد، سخناش
آذر شد
آتش سينهی سوزان نوآراستهگان
تاول تجربه آورد، تب
باور شد
وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنهی سرخ
رهروان را ره شبگير
زد و رهبر شد
شاخهی عشق که در باغ زمستان ميسوخت
آتش قهقهه در گُل زد
و بارآور شد
عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آنهمه خرمن خونشعله
که خاکستر شد
***
رودخانه پويان
خون گوزن، جنگل پویان دیگریست
بعد از صدای پویان
بعد از حریق سوختهی خون شعلهور
بعد از حریق توفان
بعد از صدای جنگل
ایران
دیگر
مانند رودخانهی خونینیست.
بر صخرههای سختی میراند
از قلههای رنج فرو میریزد
در درههای دلتنگی میخواند
و زخم تابناک شهیدان را
با کاکلی شکافته و خونریز
بر سنگ و صخره کوبان
در خاکهای گلگون
میگرداند.
همپای رودخانهی سوزان
باید
مثل حریق توفان
بر فرق کوه و دشت برانم
زخم برادران شهیدم را.
باید
مثل ستارههائی خونافشان
روی فلات سوگوار بگردانم.
باید بغرم از جگر و
چون شیر
با یالهای خونین
در بیشههای خشم بمانم.
رگبارهای آتش، افروخت
و استخوان و خون
در خانه و خیابان
آتش گرفت.
سوخت
قلب گوزنهای جوان
- قلب انفجار -
در چشمههای آتش و خون
خفت.
بادی هراسناک برآمد
قلب هزار چشمهی خونین
در جنگل سیاهکل
آشفت.
جنگل شکافت
و پانزده ستارهی خونین
با نعرههای سوزان برخاست از نهفت
و بر مدارهای گریزان چرخید
چرخید روی جنگل و
توفید روی شهر
بر فرق شب شکفت
با کاکلی شکافته
میراند
بر سنگ و صخره
رود
و نعرههای من
پیچیده روی قلهی خونآلود.
گلهای حزب سوختهی دلشکستهگان
مردان خشم و خوف
خونشعلههای پیکر در خوننشستهگان
وحشت فرو نهید و فراز آئید
از قلههای قرمز شبگیر بنگرید
از قلههای قرمز شبگیر بنگرید
با شاخهای خنجر
با چشمهای خشم
روئیده بر کرانهی خون
جنگل گوزن.