سایت 19 بهمنweb site 19bahman
یامچی اوغلی
باغ بی ثمر
این باغ بی
ثمر ننشیند به بار و بر
جزآنکه نوشد آب ز دریای
کارگر
این خلق تحت سلطه
به آن سان رهد زبند
تا خود گره زند به دو
دستان بارور
فرزند ناخلف به پدر پشت
کرد و رفت
زین روست مانده
همچو یتیمی به پشت در
مردم درون گود به پیکار
دیو و دَد
بیچاره مانده
درگِل ولا هم چو پیر خر
آنکه ز راه خلق به بیراهه
رفت، رفت
گم کرده راه وتا به
کنون مانده دربدر
آنیکه راه و رسم
وفا پیشه کرد، ماند
این بی وفا
چه شد که شکسته است بال و پر
دریوزه مانده خیل
عظیمی به غُربتم
بیهوده می
دمند به سُرنای جار و جَر
بازارگرم بیهُده
گویان شهر گُرد
غُرَند روی هم چو
بسان ژیان نر
دربند آب و نان و معاش
است خلق ما
فحشاء و نعشه بین
جوانان بوم و بر
هرکس سرازغلاف درآورد
شقّه شد
دار است و سنگسار، خدایا
حذرحذر
ترکیب جاه و جهل
مُرکب چه جلوه کرد
جلاد توده همچو خُمینی
ی خیره سر
************
یازدهم ژوئن دوهزاروپنج
یامچی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفرینیان خاک
پاشید هر آنچه بود
پاشید هر آنچه هست
تیری زچله پر زد و بر قلبمان نشست
این گرگ هار و پیر کهنسال دشت خون
بر خاک هر آنچه بود به دندان گرفت و خست
از پا فکند ضربه آن سالهای دور
این پهلوان و گرد رها ساز عصر را!
بر پا نشاند صاحب هر کاخ و قصر را
افشاند بر سراسر این پهندشت خاک
حین وفور تخمه کمبود و کسر را
برخیز برزگر، برخیز رنجبر، برخیز کارگر!
آخر به گیتی این همه ثروت از آن تٌُست
این رود خون جاری از آن خسته جان تُست
آمال و ایده آل بشر در توان تُست
اعجاز قرن جاری از آن بازوان تُست
برخیز برزگر، برخیز رنجبر، برخیزکارگر!
اندام کوه پیکر این غول از آن ماست
این دیو بین که شیشه ی عمرش میان
ماست
این سبز اطلسی که به برق و نما تک است
از قوت و جان و هر چه که هست در روان ماست
اهرام های مصر به دست تو پا بجاست
این سنگها به قیمت چند نسل جابجاست
دیوار چین که به هیبت آن اژدهای زرد
مبدأ کجا و نقطه ختم اش به تا کجاست
دستان بارور که به زنجیر و کند و بند
بی آن یقین به هستی انسان رسد گزند
در پهن دشت خاک بلا دیده ی زمین
این جابران همیشه شده از تو بهره مند
برخیز برزگر، برخیز رنجبر، برخیز کارگر!
این برده گیست، برده گی روم باستان
این است همان هزار و یک شب به داستان
خورشید خنده زد ز افقهای خاوران
شمشیر برکشیده به شب صبح راستان
برخیز برزگر، بر خیزرنجبر، برخیز کارگر!
این خاک از اتحاد تو آباد می شود
دنیا ز
رزم قطعی ات آزاد می
شود
دلهای غم گرفته چو گلهای نوبهار
از غم زدوده چون گل نو شاد می شود
برخیز برزگر، برخیز رنجبر، برخیز کارگر!
دستان پینه بسته و نفرینیان خاک
با جانهای خسته و پاهای چاک چاک
کو آن دقایقی که برآیید سیل سا
روبیده روی خاک کنید پاک پاک پاک
دنیای کله پا شده درقید عزم تُست
آزادی تمامی انسان به رزم تُست
فردای انقلاب جهانی به روی خاک
کُلیت بشر همه مهمان بزم تُست
برخیزکارگر، برخیزکارگر، برخیزکارگر!
*********
2005-10-12
یامچی
ــــــــــــــــــــــــ
نقدی از منظر زیبایی شناسی هنری
این ماهیان پیر کهنسال برکه ها
افتاده ازشرر، چوخُم سرد سرکه ها
اینان سلاح خود به کناری فکنده اند
ریشه زبطن جامعه خویش کنده اند
چون دارهای خشک زجنگل فتاده سخت
آتش فرونشانده چوخورشید تیره بخت
دست ازره پدرچو بیکباره شسته گان
آسوده درمیان سرابی نشسته گان
چون اشتران بسته زکوهان خود خورند
برشاخه برنشسته ، تهِ شاخه می بُرند
در ساحلان اَمن عدو، گو چه کاره اند
انبان تهی و خسته ، به راهها نظاره اند
افتاده از نفس دگر از عمرشان چه سود
از دست داده ارث پدر را هر آن چه بود
شهر فرنگ و مانده بدوراز وطن غریب
گم کرده راه را به سقوط اندر عنقریب
مانده میان بین دوراهی چو جرجنک
کِشته کدو، ولیک بروئیده یئل پنک
آخر ترا چه سود از این زنده ماندنت
روحت بمرده، آنچه که مانده لش تنت
دنیا که رو به رستم دستان نشان نداد
گیرم دو روز بی ثمر عمری بتو بداد
این غافلان که خیل خدایان و بنده اند
پستوی پست باشدش اینان بسنده اند
عاشق نه ای نزن تو به بحربلای عشق
بیچاره دل نبند ، به جاه و جلای عشق
این تخته پاره ات که به یک موج درشکست
طوفان و بندگان و خدایان ورشکست
آخر ترا چه شد که فرود آمدی ز اُوج؟
طوفان گرفت وخود بسپردی به دست موج!
موجت به بُرد ساحل امن فرنگیان
پیوستی این چنین به جمیع – جفنگیان
پوسیده اسلحه ات به غلاف اندر ای چریک
دریوزه، خسته گشته ای اینگونه مُرده ریگ
وقتی که دشمنت بتو کف زد به خود بیا
زین رو بَرد تو را به دو صد حیله و ریا
اخراج کُن، هرچه که مرد مبارز است
شیران شرزه، بین شغالان بارز است
چرچی چه داند ارزش درّو دوشاب چیست؟
بیچاره چونکه عمر درازی، چون این زیست
بقال تیره بخت، چو لعل آورد به دست
آنرا کُند چوسنگ به صد سال پارسنگ
زانروست لعل سرخ که خونین درون شد
افتاد دست چرچی بی مایه، چون شد
حال این تویی که لعل کِشی از درون سنگ
یا این که عمر بی ثمرت گیر چارچنگ
********
یامچی 12 – 9 - 2005
ـــــــــــــــــــــــ
کلام
آخر
دانی چرا، میانۀ ما قند و شکر است
ازبهرآنکه دوروبرت مشک و عنبر است
هرآنچه لطف کردی و دادی بما به عشق
ازدم همه ش چو در رده دُرّ و گوهر است
لاکن هر آنچه ما به تو دادیم در عوض
بهر تنور خامُش تو هیزم تر است
باشد شما که راهی آن داهیان عشق
افتاده کوله بار شما پشت آن در است
سی سال آزگاره که خانه نشین شدید
افتاده مانده اسلحه تان پشت سنگر است
گنداب و ماهیان کهن سال برکه ها
پیری و خستگی و رخوت به پیکر است
جمع مرید، حلقه به گرد مراد خویش
آن هم چو واعضی که ببالای منبر است
صد حیف و صد دریغ که در محفل شما
چون طوطیان هند، همه درساشو از بر است
در پیش توهرآنکه دهن باز کرد، رفت
آنها که مانده پیش تو، دان از تو بدتر است
جاسوس پروری، نبود سبک عاشقان
ماندم چه عاشقیست که جاسوس پرور است
نامش سیاه و حیله و دامش سیاه تر
این نام بر چریک فدایی چو خنجر است
باد خزان شروع شد و برگا فرو بریخت
آنی که ماند، کور و دهن بسته و کر است
گر راه خلق تحت ستم را به کژ بری؟
این را بدان که روبهکان از تو برتر است
قامت کشیده توده هر روزه در قیام
دعوا درون خارجه، دعوای رهبر است
آن یار ما که افسر ما بود در ازل
ماندم چه شد که حال چنین خاک بر سر است
آخر اگر چریک فدایی نئی عزیز
این نام را رها کنی از هر چه بهتر است
*********
یامچی – 14 – 9 - 2005
ــــــــــــــــــ
در وصف آزادی
سپاه جور و جبر آمد، برا ای یار آزادی
به یغما بُرده از دم، دلبر و دلدار
آزادی
بیا ای رهنورد امشب، ببندیم
کوله بار ره
درین یلدای رخوت زای
بی بیدار آزادی
چه بلبل های خوش خوانی که در باغ
اوین کشتند
زخون سرخشان، گل ریخت بر دستار آزادی
به پیشاپیش این قوم ستمکش
در دل ظلمت
شهاب آسا، بدر این پرده ی
ستارآزادی
جهانی جان به لب از دست این
بازار بی مایه
که از دم گِل گرفته، بر در بازار آزادی
اگر در عشق آزادی همه یک رأی
و یکدل شیم
به کوته مدتی برپا شود دیدار آزادی
هزاران سال استبداد و مردم گرم پیکارند
چه خون ها رفته از مردم درین پیکار
آزادی
جماران قصرغداران، اوین سلول هشیاران
یکی دستان بیداد، آن یکی
کشتار آزادی
اوین این پَست ویران مانده
از ویرانه ی شاهان
درین ویرانه کشتند این همه
سردار آزادی
به ایران این همه جان برکفان
اندر غم مردم
به پیش اندرگرفته، راه پُرمقدار آزادی
هزاران نوجوان میهن اندرخون خود غلطید
به جُرم درمیان آوردن گفتار آزادی
به قدری لاله از خون شهیدان وطن
رویید
سراسرخاوران امروزه شد گلزارآزادی
تو با من همسفر شو، ای رفیق ای
بهتر از جانم
که با هم برکشیم این کوله های
بار آزادی
بیا تا شور و شوق اندر دل این
مردم اندازیم
که خود با دست خود، گیرند دربر یار
آزادی
من اینک از همینجا جار آزادی
زنم از جان
تو فردا همره مردم، گشا دربار آزادی
یقین دارم تمام اعدامیان
آن شبِ خونین
چو حلاج و نسیمی، دم زدند از جار
آزادی
****
عاشقان را
ز ازل جای، سر دار بوَد
دلِ
خونین قناری به سر
خار بوَد
شوق شیرینم اگر تیشه به
فرهادم داد
قیس سودا زده همواره به شنزار بوَد
کرم اگر پیله درید از پی پرواز بلند
پر پروانه
به پرواز سر نار بوَد
دست پُر پینه و خلاق جهان بانانم
از ازل تا به ابد کار به پیکار بود
برگی از لوحه ی زرین کرم
بار خدا
بهر یک لقمه جهان بَرده ی بیگار
بود
راهیان ره خونین حقیقت از
دم
همه کت بسته در قاضی دربار بود
حک بالای در برج بلند هستی
نام عشاق مداوم سر بازار بود
آخرین پیک و پیام من و تو
باشدش این
دار هرجا که بود، در دل گلزار بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشعاری دیگر از رفیق یامچی:
ـــــــــــــــــــــــــ