این
جا غربت است
بشکند دستانی را که
سلاح برزمین گذاشت
و مردم را تنها
حال، از ساحلان امن
دریا را به طغیان توصیه می کنند
همچون واعظی که امت مسلمان را
شرمتان باد،که شرم اخلاق انقلابی ست
رو بگیرید ازمردم ،
که چنین زه زده پرچم وا نهادید
پرچم خونین انقلاب را
به همراه سلاح وکوله بارتان.
اینک شیک و اطو کرده
در معده ی هیولایی فرنگ
چون ماهیان رنگی ریز
در دل نهنگ
به بردباری هظم می شوید.
نسلی پیر، نسلی خسته، پای بسته
و بغایت حراف در پایان راه
با دو پا روی
پرچم خونین خاوران رفتید
و سوگند خوردید که قیام در راه است
قیام کور توده ها
که داغ شکست اش پیشاپیش برپیشانی
حک است.
انقلاب را سر بریدید
بر درگاه خدایان
و تشکل های مستقل کارگری را
به کمال مدیحه سرودید
کو آن گُرد مردان و زنانی که
خون سرخشان را شاباش آزادی کردند
چون سکه های نقره بر سر عروس
و رها از هرگونه چشم داشتی
اینک روبهکان در پوست شیر
از هزاران فرسنگ دورتر
داعیه ی رهبری مردم را دارند
مردمی را که تنهای شان گذاشتند
و جان در بردند
اینجا غربت است و بازار مسگران
هرچه می خواهید نعره بکشید، شعار دهید
مطمئن باشید که گوش خودتان هم
صدای تان را نخواهد شنید
چه زشت است در رختخواب، از سکته مردن
و چه باشکوه! است درکنار مارکس آرمیدن
با مجسمه ای از سنگ و آهن.
زندگی بی شور فرنگ،
شوی پنجره ها را پیش نهاده
سرتان را از پنجره ی اطاق تان بیرون کنید
دنیا را در هیبت دیگری خواهید
یافت
پیاده گان دوبل شطرنج،
در نقش سواران برشکسته
شوالیه های عهد رومانتیسیسم
که شجاع ترین شان،
دُن کیشوت را در خاطر زنده می کند
اشراف زاده ای مالیخولیایی،
با یک خدمه
این است موجودیت شهرفرنگ
با صحنه های رنگارنگ.
*****
آلفن، هلند- یامچی
2005-11-19
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ